سیاست بلاتکلیف نگهداشتن کشور به بن بست رسیده

ترور موشکی قاسم سلیمانی و پاسخ موشکی متعادل ایران، یک بار دیگر بن بست سیاست خطرناک “نه جنگ و نه مذاکره” را نشان داد. مشکل در اینجاست که سیاست “نه جنگ و نه مذاکره” یک سیاست مقطعی یا تاکتیکی نیست، بلکه یک راهبرد و سیاست استراتژیک است که خود در چارچوب وسیعتر حکومتی، یعنی از این ستون به آن ستون و بلاتکلیف نگه داشتن دائمی و همیشگی کشور قرار دارد که روش حکومتی رهبر جمهوری اسلامی است.
نه اینکه تکلیف مذاکره یا عدم مذاکره با آمریکا سی سال است حل نشده، تکلیف دوچرخه سواری یا رفتن و نرفتن زنان به ورزشگاه هم حل نشده، همانطور که تکلیف تهاجم فرهنگی، اقتصاد مقاومتی، سند 2020، فاتف و شورای نگهبان و مجلس و نظارت استصوابی و مجمع تشخیص و اصولگرا و اصلاح طلب و انتخابات و نهادهای انتصابی و مالیات و بودجه و برنامه ریزی و قانون اساسی و هر چیز دیگری که نگاه کنید از کوچک یا بزرگ در این کشور روشن نشده است و تا راهبرد «نه این و نه آن» در این کشور حاکم است روشن نخواهد شد.
بنابراین راهبرد نه جنگ و نه مذاکره در عرصه سیاست خارجی، راهبرد آقای خامنه‌‌ای و اتاق فکر بیت رهبریست. اتاق فکر این راهبرد به هیچوجه دنبال جنگ و اصلا اهل جنگ نیست. فقط می خواهد جامعه بطور مدام در تنش و بلاتکلیفی باشد تا مردم یک روز خوش نداشته باشند که بخواهند به روزهای خوشتر فکر کنند، تا هیچکس در برابر هیچ چیز پاسخگو نباشد. مشکلی که پیش آمده آن است که کنترل و مهار این راهبرد در عرصه سیاست خارجی به سادگی سیاست داخلی نیست. راهبرد بلاتکلیفی و نه جنگ و نه مذاکره مستلزم آن است که کشور همیشه در حالت نیمه جنگی باشد. برای نگه داشتن کشور در حالت نیمه جنگی نیاز به گروه‌های “آتش به اختیار” هست که همیشه با شعار و تنش و هوچیگری کشور را در حالت نیمه جنگی حفظ کنند، از دیوار سفارت عربستان بالا بروند، در سرکوب ها شرکت کنند، علیه دولت شعار بدهند. به این نیروها نمی توان همچون یک الت دست صرف نگاه کرد که هر موقع خواستند آنها را به میدان بیاورند و هر موقع نخواستند بیرون کنند. اینها گاه نقشی را که بر عهده شان گذاشته شده باور می کنند و اوضاع را از کنترل خارج و به سمت جنگ هدایت می کنند.
در دوره احمدی نژاد همین شعارها ایران را به زیر فصل هفتم سازمان ملل کشاند که می توانست به تحریم جهانی و سرانجام حمله نظامی به کشور ختم شود. بیرون آمدن از زیر این خطر مستلزم مذاکراتی بود که به تصویب برجام ختم شد. ولی برای رهبری کشور برجام وسیله و مرحله‌‌ای بود در چارچوب راهبرد بلاتکلیفی نه جنگ و نه مذاکره و نه اینکه بخواهد تکلیف را روشن کند و حکومت از این راهبرد خارج شود. نتیجه میدان دادن به کارشکنی در برابر برجام و بی خاصیت کردن آن انجامید، شیوه ای که هم اکنون در برابر تصویب فاتف دارد. در این شرایط به مشکل آتش به اختیارهای داخلی، روی کار آمدن دولت ترامپ هم افزوده شد که نمی خواست و نمی خواهد تن به ادامه نه جنگ و نه مذاکره بدهد. تحریم ایران و حوادثی که سرانجام آن به ترور موشکی سردار سلیمانی و حمله موشکی به پایگاه امریکا در عراق انجامید در چارچوب این تقابل قابل فهم است. اگر ایران تکلیف خود را با آمریکا روشن می کرد، می توانست تکلیف خود با بقیه جهان را هم روشن کند ولی این بلاتکلیفی اجازه آن را هم نمی دهد. به همین دلیل رابطه ایران با بقیه کشورهای جهان و متحدان بالقوه یا بالفعل استراتژیک ایران نیز ناروشن است.
سیاست نه جنگ و نه مذاکره اکنون به بن بست رسیده است. ادامه این سیاست فقط خطر آتش به اختیارها در شعله ور کردن آتش جنگ را روز به روز افزایش می دهد. هر قدر زودتر از این سیاست بازگشت شود بسود ایران است.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.